سلام ....
" خداوندا "
برگ در هنگام زوال مي افتد و ميوه به هنگام کمال
اگر قرار بر رفتن است ميوه ام گردان و بعد ببر
" بارالها "
زمين تنگ است و آسمان دلتنگ
بر من خرده نگير اگر نالانم...
من هنوز رسم عاشقي نمي دانم
" خداوندا "
کمکم کن پيماني را که در طوفان با تو بستم, در آرامش فراموش نکنم و در طوفان هاي زندگي با " خدا" باشم نه ناخدا
" بارالها "
به دل نگير اگر گاهي "زبانم " ازشکرت باز مي ايستد
تقصي
سلام ...
قایقی ساخته ام..
جنسش از راز و نیاز
بادبانش از صبر، دَکَلَش از ایمان
در شبی مهتابی ...
سفری دور و دراز، می کنم از لب دریا آغاز
دل به امواج بلا خواهم داد...
اگرم ساز مخالف زَنَد و باد به همراهی طوفان خواهد
که مرا منصرف از راه کند راه بیراهه کند، مضطر و درمانده کند... باکی نیست،
من به همراه دعایی دارم
و به دل قطب نمایی دارم
و اگر در طی راه،
به عنادی شکند زورق امیدِ مرا گردابی...
باز اندو